زندگی این روزها تبدیل به چیز عجیبی شده. کمتر می توان آن را درک کرد. گویا این سرعت سرسام آور، روش و روندی نمی شناسد. تمام هستی را به درون می رباید. گاهی تصویری از ستاره ای مهیب در ذهنم نمایان می شود که من و همه ی اطرافیانم را در کام خود می کشد. گویا آینده ی نا معلوم و مجهول دیگر پا را از نوعی نگرانی فرا تر گذاشته و تبدیل به یک شخصیت ماندگار و جدا ناپذیر در ذهن افراد شده. فردی که در آن طرف سیاه چاله ی فضایی منتظر توست. چه بخواهی و چه نخواهی.
راستی، کسی هست اینجا بداند جوانی یعنی چه؟
تصور کنید برای سفر به یک منطقهی سیاحتی با طبیعتی جذاب رفته اید که دل هر هنرمندی را برای عکاسی به تب و تاب میآورد. دوربین عکاسی خود را که از قضا Digital نیز هست آماده و شروع به عکاسی می کنید. بعد از گرفتن چند عکس نا خودآگاه به حافظه ی دوربین رجوع میکنید تا ببینید عکسها چطور شده اند. تصاویری که مورد پسندتان نیست را از حافظه پاک می کنید و عکاسی را از سر می گیرید. آیا آن تصاویر پاک شده را دوباره خواهید دید؟ آیا بعد از گذشت مدتی کم قادر خواهید بود که بگویید ایراد عکس چه بوده؟ … گمان نمی کنم. شما به همان بی مهابایی که پشت سر هم و بدون خرج کردن نگاتیو عکس گرفته اید، به همان سرعت آنها را پاک می کنید تا مبادا عکسی که خوب از کار در نیامده را کسی ببیند، یا حتی خودتان ببینید.
حال تصور کنید با فردی در حال صحبت کردن هستید و در حین صحبت، شما دچار اشتباه می شوید و کلمه ای را اشتباها به کار می برید و یا موضوعی را بازگو می کنید که اگر طرف مقابل از آن با خبر نمی شد خیلی بهتر بود. آیا می توانید اطلاعات را از حافظه ی شخص مقابل نیز پاک کنید؟
***
هنرمندان در راهی که پیش روی دارند مسیری بسیار پر پیچ و خم را پشت سر می گذارند. آموختن، به کار بردن، آزمون و “خطا کردن” ارکانی هستند که بدور از این راه نیستند و اساسا ماده ی اولیه ی و مبانی مورد نیاز هنر به شمار می روند.
هنرمند به هنگام یاد گیری طراحی ممکن است تعداد زیادی کاغذ را بعنوان کار به نتیجه نرسیده به دور ریزد. حتی شاید در زمان طراحی از کار خود راضی باشد، اما چند سال بعد حتی حاضر نباشد آنرا در آتش چهارشنبه سوری بسوزاند. آیا تمام این سیاه قلم ها و نگاتیو ها و تمرین ها جایی جز سطل زباله نداردن؟ به عنوان جوابی کلی و منطقی باید گفت:خیر جای دیگری ندارند. اما تفاوتی وجود دارد که موضوع مقاله ی ماست.
تکنولوژی مانند سرطانیست که رفته رفته به تمام حرفه ها و جوامع و کلا همه چیز سرایت می کند. از این رو هنر را نیز بی نصیب نگذاشته. هنر همیشه به چند عنصر برای پدید آمدن نیاز دارد: 1- ذهن خلاق هنرمند 2- قابلیت هنرمند در اجرا 3-ابزار. تاثیر تکنولوژی بر مورد اول از حوصله ی بحث خارج است، اما قابلیت هنرمند و ابزار مواردی اند که در تقابل با یکدیگر و رابطه با تکنولوژی ممکن است مورد چالش قرار بگیرند.
بالطبع اولین نمود تکنولوژی در ابزار است. دوربین های دیجیتالی، قلم های نوری، نرم افزارهای مختلف همه بعنوان ابزاری کمکی برای هنرمندان بشمار می آیند. مزایای این گونه ابزار بر همه آشکار است و از شمردن آن صرف نظر می کنیم. اما یک قابلیت را بارز می سازیم و آن قدرت پاک کردن اطلاعات است. در واقع از بین بردن یک سری داده، در دستگاهی که بجای کاغذ و بوم و یا نکاتیو و یا حتی حجم واقعی (در نرم افرارهای مجسمه سازی سه بعدی) از حافظه برخوردار است. حافظه ای که کاملا در اختیار شماست و شما انتخاب می کنید چه چیزی را نگه دارید و چه چیزی را پاک کنید و یا ذخیره نکنید.
حال به دو مثال متن در پاراگراف اول بازگردیم. به نظر شما رسوایی کدام می تواند بیشتر باشد؟ اشتباه در تکلم با فردی دیگر یا پاک کردن عکسی بدون درنگ و با نفرت از اشتباه خود؟ کدام یک واقعی ترند و کدام یک دروغی تر و پوچ تر؟
البته مورد دوم. چه دروغی سنگین تر از نپذیرفتن اشتباه خود و فراموش کردن آن به این آسانی؟ مگر در این مسیر برای آزمون و خطا قرار نگرفته ایم؟ مگر خودمان نپذیرفتیم؟ پس مبانی آنرا نیز باید رعایت کنیم.
اشتباه کردن در وادی تجربه برای هنر هیچ شرمی نباید به همراه داشته باشد. ما در هنرهای تجسمی (و هنرهایی که نیاز به اجرا و ارائه در حضور جماعت در طول زمانی مشخص ندارند) می توانیم انتخاب کنیم که چه کاری را ارائه کنیم و چه کاری را خیر. پس راز کار بد می تواند تا ابد پیش خودمان بماند، چه در آینده برای مطالعه ی سیر پیشرفت و یا حتی خاطره به آن رجوع کنیم و چه این کار را نکنیم و حتی آنرا در همان لحظه بدور بیاندازیم.
اما مشکلی که دنیای دیجیتال برای ما در اینجا ایجاد می کند این است که با پدید آمدن سرعت و سهولت در همه ی روند ایجاد اثر هنری، هنرمند که رفته رفته به این سرعت عادت می کند، دچار نوعی حرص در صرفه جویی در زمان می شود. این حرص و آز می تواند حتی مفید باشد و هنرمند را با سرعت به جلو راهنمایی کند. اما آیا با این سرعت پیش رفتن درست است؟ آیا فردی که آن دوربین دیجیتالی اولین دوربینی است که در دست گرفته با شخصی که سالها در آتلیه دارو در این ظرف و آن ظرف ریخته و پول تو جیبی خود را صرف خرید نگاتیو کرده و الان دوربین دیجیتال در دست دارد،همانند هم عکس می گیرند؟ فکر می کنید کدام یک با تعداد عکس گرفته شده ی کمتر،زودتر به نتیجه می رسند و راضی از عکاسی سوژه را رها می کنند؟ و آیا اساسا می توانید طراح بزرگی را تصور کنید که با قلم نوری طراحی را فرا گرفته باشد؟
باید همیشه به خاطر داشته باشیم که ابزار تنها ابزار است. نباید بگذاریم این عنصر به قدری مهم شود که قابلیت هنرمند را زیر سوال ببرد و یا در روند رشد آن ایجاد دردسر کند. هنرمندی که قابلیت حرفه ای در ارائه ی اثر خود را ندارد هیچوقت نه خود را راضی کرده و نه بیننده ی اثرش را. آیا رسالت هنرمند غیر از این است؟
ما در جامعه ای زندگی می کنیم که متاسفانه بعنوان جهان سوم نشان پیکان تمام بازارهای خارجی شده است. مانند تمام موارد دیگر که ایجاد فرهنگ و روش می کند، هنر نیز از این هجوم دور نیست. موارد بسیاری از نکته های نفهمیده و راه های نیمه رفته در هنر ما وجود دارد که نه تنها کمکی به پیشرفت آن نکرده، بلکه با ایجاد گستردگی در تعدد موضوع همه مان را گیج کرده است و گره ی هنر معاصر ما هر روز کور تر می شود. چطور می توان بدون فهمیدن چیزی، آن را بسط داد و در روند آن تاثیر مثبت گذاشت؟ آیا جوانی که تازه قدم در راه هنر می گذارد، بدون منبع و راهنما می تواند بین این همه راه و روش و مکاتب نو انتخاب درستی کند؟ و اساسا چقدر امکان دارد به یک راه نیمه رفته قدم بگذارد؟ راهی که هنوز کسی نیست که بگوید به کجا می رود و آنرا کاملا فهمدیه باشد.
در این زمینه و در ارتباط با این مقاله قدم سازنده ای که می توان برداشت این است که ما نحوه و زمان استفاده از ابزار دیجیتالی و کامپیوتری را بدانیم و آن را آموزش بدهیم. درست مثل زمانی که یک معلم طراحی برای شاگردش طراحی با مرکب را زود می داند می شود عکاسی با دوربین دیجیتال و یا تصویر سازی با کامپیوتر را زود دانست. مطمئنا ظاهر فریبنده و طراحی های فوق العاده ی این ابزار و امکانات باور نکردنی روز افزون آن، هوش از هر انسانی می رباید و براحتی تمام در دل هنر آموز رخنه می کند.درست است که اکثر پیش کسوتان ما ممکن است رابطه ی زیادی با این گونه ابزار نداشته باشند. اما شناختی کلی می تواند آنها را در کمک رساندن به فعالان تازه کار یاری کند. اینکه چه زمانی مناسب است را هر فرد قابلی در هنر می تواند تشخیص دهد. محدود کردن در اینجا به نفع هنر آموز عمل می کند، همانگونه که مثلا طراحی با مرکب برایش زود دانسته شده است.
Oh my God! They killed Kenny … You Bastards!

یک انیمیشن سریالی با بیانی کاملا آزاد و طنزی روان پریش و ابزورد و بسیار اعتراض آمیز به زندگی آمریکایی. ابتدا در ستایش یکی از کارکترهای این سریال می نویسم. اسم این کودک هشت ساله “Kenny” است و چند خصوصیت دارد.
اول اینکه تقریبا هیچوقت نمی فهمید چه می گوید چون لباسش جلوی دهانش را گرفته. به همین خاطر کلا زیاد چیزی نمی گوید.
دوم اینکه خانواده ی فقیری دارد و پدرش الکلیست. سازنده های انیمیشن اصرار دارند او را بسیار بدبخت نشان دهند و هر از گاهی از مسخره کردنش کوتاهی نکرده اند چون اصولا South Park ضد کلیشه است و از تابو زیاد به نفع روند داستان استفاده می کند. و همین دلیلیست برای خاص کردن این کاراکتر.
سومین و مهمترین خصوصیتش این است که تقریبا در تمام اپیزودها Kenny به طرز فجیعی می میرد. حتی اگر هیچ لزومی به مردنش نباشد و یا اینکه مثلا ابتدای اپیزود باشد. بعد از مرگش هیچکس اهمیتی نمی دهد و موش ها بلافاصله تیکه تیکه اش می کنند و دوستانش از کنار جسدش براحتی عبور می کنند (با اینکه دشمنی خاصی با او ندارند). و شما با اینکه از این روند آگاهید ولی هر دفعه انتظار پایانی دیگر را برای نقش این کاراکتر در داستان دارید، اما اشتباه می کنید.
خصوصیت بعدی او این است که تمام چیزهایی را که بچه ها نباید بدانند می داند و هر موقع که لازم باشد برای بقیه تعریف می کند.
و آخرین خصوصیت اینکه همیشه وقتی خطری در کمین باشدجماعت در معرض خطر با اتفاق نظر او را برای حل کردن مساله به سوی خطر می فرستند و او هرگز دلیل این کار را جویا نمی شود.
بطور کلی دقیق شدن در مورد این کاراکتر و نحوه ی برخورد سازندگان *South Park با روند پیشرفت این کاراکتر در سریال به نظرم مقدار زیادی ابزرد است و فکر می کنم کارهایی رو با او می کنند که احتمالا فکر می کنند سرنوشت ممکن است با آنها بکند، یا می کند.
در یکی از اپیزودهای اولی ,South Park Trey Parker از طرف هر دو سازنده می گوید که ما Kenny رو می کشیم چون سازنده هاشیم و اینطور دلمون می خواد و حقش رو هم داریم! اما من فکر می کنم این روند فکر شده تر از این هاست که اینجا گفته شده. در واقع South Park از طرفی بسیار ساده ساخت هست و خیلی مواقع سیر داستان هم بیشتر ساده و حتی احمقانست تا پوچ یا آنارشیستیک. اما در بیشتر اپیزودهای مهم، هوش و دقت بسیار زیادی در داستان نویسی این سریال بکار برده شده. در واقع فرق این سریال با سریال های همسانش مثل *The Simpsons در این است که هدف خاصی در برنامه ی اصلی سریال قرار نگرفته. مثلا مثل The Simpsons اجبارا خانواده در نظر گرفته نمی شود، بنابر این سازندگان براحتی هر موضوعی را به چالش می کشند. این موضوع از طرفی تعداد مخاطبان را زیاد می کند “هر چند از لحاظ تکنیکی و ساخت به هیچ وجه برای عموم مردم راضی کننده نیست زیرا ساخت بسیار مینیمال و ساده ای دارد” و از طرفی بدلیل زیر پای گذاشتن تعداد زیادی از ارزش ها و عنوان کردن تابوها، بینندگان خانواده گرا و ارزش دوست را از خود دور می کند. حال آنکه بدلیل گستردگی و به روز بودن و مربوط بودن موضوعات، دوری کردن از این برنامه برای یک آمریکایی تلویزیون پرست کاری دشوار می شود. و این چالش می تواند موفقیتی بزرگ برای سازندگان باشد.
http://en.wikipedia.org/wiki/Trey_Parker *
http://en.wikipedia.org/wiki/Matt_Stone
مثال The Simpsons شاید مثال نزدیکی نباشد ولی فکر می کنم تقریبا همه ی خوانندگان این بلاگ حداقل دو سه قسمت این سریال را دیده اند.
بعد ها سعی می کنم در مورد روند استفاده ی دادائیستی و ابزرد از انیمیشن بیشتر بنویسم. اتفاقا The Simpsons یکی از مراحل اولیه و اصلی پیشرفت این مهم است.
نباید اینطور باشد، ولی در تمام این سالهای اخیر تفاوتی بی آزار در بینش خودم با دیگران حس می کنم. از این رو به بی آزاریش اشاره می کنم که در نظر من بی آزار است و در دیگران آزارمند. و آن حس زیبای مرگ است. شاید از بیرون مسخره بنظر آید، اما واقعا نیست. چرا این مرحله ی نهایی، مرحله ای که تکلیف این همه سال زندگی در بند زمان برای نفس انسان روشن می شود می تواند هولناک باشد و نه زیبا؟ لحظه ای که انسان از تعریف زمان فراتر می رود تا بتواند بیشتر از آن را درک کند. شعور ناقص زمینی ما شاید تنبیهیست نه چندان خوشایند. هیچ تصوری ندارم که بعد از مرگ چیست و آیا اصلا هست و یا اساسا کلمه ی بعد و قبل بعد در آن لحظه یا دوره معنی ای می دهد یا نه
نکته ای که در این لحظه نظرم را بیش از هر چیز جلب میکند تنها بخشی از حرص و آز بشریست و عدم برخورداری تحمل و در یک کلمه کنجکاوی ای که ناشی از همان شعور ناقص من است. نکته اینست که آرزومندم تجربه کنم. مرگ را با تمام وجود خوش آمد خواهم گفت. از این نقطه منظورم از تجربه، امکان بازگشت است. اما می دانم به محض تجربه ی آن خواهان بازگشت نیستم.حال این نکته مسخره است که می توان این نوشته را براحتی و بدون شک به نامه ی خودکشی مبدل کرد. و یا تصمیم را بعهده ی طبیعت، (این چرخه ی لازم) گذاشت و سر به نقوص زندگی در بند زمان و مکان سپرد. چه خوش است ساعات در رویا. و چه نا شکریم ما. ناشکر رویا.
Dear Friends and visitors, Welcome to my website. This is the first entry of this blog and this website begins to be viewed by public at 03:57am 2008.7.19.
From now on, I’m goint to write here. My former Weblog address is: http://version.persianblog.ir
I hope you like the site.